دسته: Uncategorized

  • اخبار را دنبال کنید

    ساعت تقریبا ۴:۳۰ صبح بود، مردی تقریبا ۶۰ ساله، از محله‌ای مرفه با لباس خدام حرم، دستش را بالا آورد، کمی ریش داشت که نامتناسب سفید شده بود، لاغر اندام با کمی مشکل گوارشی، این را همان ابتدا حدس زدم که سلام علیکمی کرد و بخار معده‌اش از دهانش، فضای ماشین را پر کرد. گرم…

  • من الان دوتا مامان دارم!

    حدود ساعت ۵ صبح، یک مادر جوان لاغر و قد بلند در حال سیگار کشیدن و یک پسر بچه تقریبا ۷ ساله با چند ساک کیسه‌ای به ظاهر سنگین. پسر بچه به سرعت داخل ماشین نشست، مادر به زحمت ساک‌ها را روی صندلی جلو گذاشت و چند پک دیگر به سیگارش زد، حیفش می‌آمد سیگار…

  • ۵۰ سال سنگ روی سنگ نذاشتم

    مردی تقریبا ۵۰-۶۰ ساله با ابروهای پهن، عینکی با نمره بالا و فتوکرومیک که چشم‌هایش را دور از دسترس می‌کرد، با سبیلی پهن که وقتی می‌خندید پهن‌تر می‌شد، با یک فلاسک و پلاستیک کنار خیابان دست تکان می‌داد.  هوا بارانی بود سریع سوار ماشین شد گفت برو که بد جا نگهت داشتم. بارش باران شدید‌تر…